
آدم ها دو گونه اند !
آنان که با عقلشان می زیند ،
و دیگران که زیستنشان با دل است .
چه بسیارند آنان و چه قلیل اند اینان ،
چه سهل است آنگونه زیستن ،
و چه دشوار است اینگونه بودن ،
بهشــــــــت ارزانی عقل اندیشان باد . . .
--------------------------------------

شهدای گمنام همه جا هستند اما باز هم گم نام اند ...
الهی ان من تعرف بکف غیر مجهول !
کسی که به واسطه تو شناخته شود گمنام نمی شود ...
مجهولون فی الارض معروفون فی السماء !
در خدا گم شو ، کمال این است و بس ...
تنها چیزی را كه به هیچ كس نمیداد، جا نماز كوچكش بود؛
حتی به من كه نزدیكترین دوست او بودم و هر چه از او میخواستم، به من میبخشید.
چندین بار از او خواستم جا نمازش را به من بدهد و نداد.
شب عملیات والفجر هشت بود،
وقت خداحافظی و آخرین دیدارها وقتی با او خداحافظی میكردم،
جا نمازش را در كف دستم گذاشت و گفت: مواظبش باش!
بعد از علمیات وقتی میخواستم با آن نماز بخوانم.
دیدم پشت آن اسامی تعداد زیادی از جمله امامان معصوم (علیهمالسلام)، شهدا و بچههای بسیجی نوشته شده و در زیر همه آنها با خط خوش آمده است:
«الهی لاتكلنی الی نفسی طرفه عین ابدا»
شهید منصور بصیریفرد
--------------------------------------قبل از عملیات آمده بود می گفت ، بناست عروسی کنم ، مرخصی می خواهم .
مرخصی ها لغو شده بود ، ولی بهش گفتم برو .
توی راه بچه های گردان را دیده بود .
بهش گفته بودند عملیات است .
برگشت .
عصبانی بود .
می گفت اگر عملیات است ، چرا مرخصی دادی ؟
ماند و شهید شد ...
-------------------------------------
من معتقدم كه شهادت سرآغاز زندگى است،
پس چه چيز بهتر از شهيدشدن در راه خدا،
شهادتى كه انسان را به اوج قلۀ تاريخ مىبرد و به درجۀ رفيع انسانيت مىرساند،
مگر اين نيست كه خدا شهدا را در قيامت با آنچنان شكوه و درخشندگى و عظمتى وارد مىكند،
كه اگر انبياء بخواهند از مقابل آنها سواره بگذرند، به عزت و احترام شهيدان پياده مىشوند.
شهید فريدون مقدودى
-------------------------------------
آخرین باری که دیدمش همین دو روز پیش بود
نتوانستم راجع به این امانتی که به من نهاده سوالی بپرسم
این چند هفته ای که می بینمش انگار آرامشش بیشتر شده است
حدود یک ماه است که برگشته اما ای کاش همان جا می ماند !
شاید این را اگر خودش بخواند از دستم ناراحت شود !
ساکت شده !
یعنی اصلا حرفی نمی زند !
از آن کسی که ما می شناختیم چیزی جز یک جسم نمانده !
جسمی پر از زخم های ...
مدام اکسیژن و ...
برایش دعا می کنیم
بقولش التماس دعا و سه نقطه

کارهاش که تمام شد،رفت لباس هاش را از گوشهي کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بيرون.
دلم ميخواست ميرفتم ازش ميگرفتم و خودم ميشستم.
چه فرق داشت؟ براي خيلي ها کرده بودم، براي او هم ميکردم.
رفت بيرون.
حمام را روشن کردم. وقتي آمد، يک لگن لباس شسته دستش بود.
برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم.
بند خالي بود.
-----------------------------------------
- براي انجام دادن کارهاي سنگر توي مريوان،اولين نفر اسم خودش را مينوشت.
هرکجا بود،هرقدر هم کار داشت،وقتي نوبتش ميرسيد،خودش را مي رساند مريوان.
-----------------------------------------
- با بچه ها توي شهر ميرفتيم. لباس پلنگي تنم بود و عينک دودي زده بودم.
يکي را ديدم شلوار کردي پاش بود. از بچه ها پرسيدم «کيه؟»
گفتند:«متوسليان.»
به فرمان دهم گفته بود «بهش بگين اين لباسو ميون کردا نپوشه.
ما نيومدهيم اين جا مانور بديم.»
-----------------------------------------

مادر شهید مصطفی احمدی روشن :
از خدا میخواهم که این هدیه را از ما قبول کند...
شهادت، شهد شيرينى است كه نصيب هر كسى نمى شود...
شهيد قاسم خرسند

احتیاط کن!
تو ذهنت باشد که یکی دارد مرا می بیند،
یک آقایی دارد مرا می بیند، دست از پا خطا نکنم، مهدی فاطمه(س) خجالت بکشد.
وقتی می رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پایین بیندازد.
بگوید: مادر! فلانی خلاف کرده، گناه کرده است.
بد نیست ؟!!! فردای قیامت جلوی حضرت زهرا(س) چه جوابی می خواهیم بدهیم...
سید مجتبی علمدار
یا بقولش ، آقا سید مجتبی ...

داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم...
اجازه نمی دادند،
یکی گفت:خواهرش است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد،
گفتند: نمی شود ...
این شهید سر ندارد ...